قیاس،قیاس منطقی یاقیاس استنتاجی نوعیاستدلال منطقی از کل به جزء است که ازاستدلال استنتاجی برای رسیدن به یک نتیجهگیری بر اساس دو گزاره که قبلاً صحیح فرض گرفته شدهاند یا صحتشان به اثبات رسیده است، استفاده میکند. اگر مقدمههای استدلال قیاسی درست باشند، نتیجهٔ به دست آمده نیز حتماً درست است.
قیاس، بر اساس قدیمیترین تعریف خود (که توسط ارسطو در کتاب ۳۵۰ پیش از میلادش، یعنی کتابقیاس تعریف شده است)، زمانی رخ میدهد که دومقدمهٔ صحیح (گزاره یاحکم) بهطور معتبر منجر به یکنتیجهگیری یا موضوع اصلی که استدلال قصد دارد به آن برسد، شوند.[۱] به عنوان مثال، با دانستن اینکه همهٔ انسانها فانی هستند (کبری) و اینکه سقراط یک انسان است (صغری)، میتوانیم بهطورمعتبر نتیجه بگیریم که سقراط فانی است. استدلالهای قیاسی معمولاً به شکل مجموعه جملاتی که در سه خط ترتیب داده شدهاند، نمایش داده میشوند:
در دوران باستان، دو نظریهٔ استدلال قیاسی رقیب وجود داشت: قیاس ارسطویی و قیاس رواقی.[۳] ازقرون وسطی به بعد، تمایز میان قیاس حملی و قیاس در معنای عام خود، نامحسوس بوده و معمولاً این دو به جای یکدیگر استفاده میشدند. از این رو، قیاس در طول تاریخ، هستهٔ مرکزی استدلال استنتاجی بوده است که در آن حقایق با ترکیب گزارههای موجود تعیین میشوند؛ برخلافاستدلال استقرایی که در آن حقایق با مشاهدات مکرر پیشبینی میشوند.
قیاس، در برخی محافل آکادمیک، پس از کارهایگوتلوب فرگه، بهویژه کتابمفهومنگاشت (۱۸۷۹) او جای خود را بهمنطق محمولات مرتبه اوّل داده است؛ امّا همچنان قیاس، در اغلب مواقع، به عنوان روشی برای دستیابی به استدلال منطقی معتبر، ارائهٔ پیشدرآمد به منطق و دستیابی به تفکر شفاف برای مخاطبان عمومی مفید خواهد بود.[۴][۵]
ارسطو قیاس منطقی را چنین تعریف میکند: «گفتاری که در آن با فرض امور معین، به این دلیل که آن امور چنین هستند، به ضرورت، امری متفاوت از آن امور حاصل شود.»[۶] با وجود این تعریف بسیار کلّی،ارسطو درکتاب قیاس، خود را به قیاسهای حملی محدود میکند که از سه گزارهٔ حملی، از جملهقیاسهای حملی موجهه، تشکیل شدهاند.[۷]
استفاده از قیاس به عنوان ابزاری برای فهم را میتوان به بحثهای استدلال منطقی ارسطو نسبت داد. پیش از اواسط قرن دوازدهم، منطقدانان قرون وسطی تنها با بخش محدودی از آثار ارسطو آشنا بودند، از جمله عناوینی مانندمقولات وتعبیرات، آثاری که سهم زیادی در منطق قدیم، یالوجیکا وتوس داشتند. آغاز منطق نو، یالوجیکا نووا، همزمان با ظهور مجدد کتاب قیاس، اثری که ارسطو در آن نظریهٔ قیاس خود را توسعه داد، اتفاق افتاد.
کتاب قیاس، پس از کشف مجدد، فوراً توسط منطقدانان به عنوان «مجموعهای کامل و جامع از اصول» تلقی شد و مجال بسیار کمی برای بحث دربارهٔ آن و سازماندهی مجدد برای متفکران آن زمان باقی گذاشت. نظریهٔ ارسطو در مورد قیاس و بهویژه برایگزارههای حتمی قابل توجه تلقی میشد و صرفاً اصلاحات کوچکی در طول زمان در اصل این مفهوم رخ داد. نظریهٔ قیاس پس از میانه قرن ۱۴ میلادی، یعنی زمانی کهژان بوریدان مشغول بازاندیشی منطق بود، به بدنهٔ بزرگتر و اصلیتر دستگاه منطق ملحق شد.
به هر حال، کتاب قیاس ارسطو، چنین نظریهٔ جامعی را در مورد قیاس وجهنما (قیاسی که حداقل یک مقدمهٔ وجهنما دارد، یعنی مقدمهای که حاوی کلمات وجهنما مانند «به ضرورت»، «احتمالاً»، یا «بهطور ممکن») در بر نمیگرفت. ارسطو از این جنبه در نظریهاش بسیار الکن بوده و در بسیاری موارد موضعش نامشخص تلقی میشود، حتی گاهی اظهاراتش دربارهٔ این نوع قیاس، با برخی از اظهارات او در کتابتعبیرات خودش نیز تناقض دارد. اظهارات او در این مورد خاص، مورد بحث و گفتوگوهای گستردهای قرار گرفت و منجر به ارائهٔ طیف وسیعی از راهحلها توسط مفسران همعصر ارسطو شد. دستگاه قیاسهای وجهنما که توسط ارسطو مطرح شده بود، در نهایت برای استفادهٔ عملی نامناسب تلقی شد و با تمایزات جدید و در نهایت یک سره با مفاهیم و نظریات جدید جایگزین شدند.
بوئتیوس (حدود ۵۲۶–۴۷۵ پس از میلاد)، تلاش قابل توجهی برای دسترسپذیرتر کردن منطق ارسطویی باستان انجام داد. اگرچه ترجمهٔ لاتین او از کتابآنالوطیقای اولی تا قرن دوازدهم عمدتاً مورد استفاده قرار نگرفت، امّا رسالههای او دربارهٔ قیاس حملی در پیشرفت و توسعهٔ این مبحث نقش بهسزایی داشتند. میراث بوئتیوس در زمینهٔ علم منطق، نه در چیزهایی که او به این حوزه افزوده، بلکه در انتقال مؤثر نظریههای پیشین به منطقدانان بعدی و همچنین در ارائهٔ روشن و عمدتاً دقیق او از نظریات و دستاوردهای ارسطو در این حوزه نهفته است.
پیر آبلار (۱۱۴۲–۱۰۷۹ پس از میلاد)، یکی دیگر از اوّلین توسعهدهندگان علم منطق در قرون وسطی ازکشورهای غرب لاتینی بود. او ارزیابی دقیق خود از مفهوم قیاس و نظریهٔ مرتبط با آن را در کتابش با نامدیالکتیکا ارائه کرد؛ بحثی در مورد منطق که بر اساس تفاسیر وتکنگاریهای بوئتیوس بود. دیدگاه او در مورد قیاسها را میتوان در آثار و نوشتههای دیگر نیز یافت، مانندلاجیکا اینگریدینتیبوس. با کمک تمایزی که آبلار بینوجه شیء جملات موجهه ووجه گزاره جملات موجهه ایجاد کرده بود، منطقدانان قرون وسطی شروع به شکلدادن مفهومی منسجمتر از مدل قیاس موجهه ارسطو کردند.
فیلسوف فرانسوی ژان بوریدان (حدود ۱۳۶۱–۱۳۰۰ پس از میلاد) که برخی او را برجستهترین منطقدان در اواخر قرون وسطی میدانند، دو اثر مهم را نوشت:رساله در باب نتیجه وخلاصهای در باب دیالکتیک که در آنها مفهوم قیاس، اجزا و تمایزات آن و راههای استفاده از این ابزار برای گسترش قابلیت منطقی آن را مورد بحث قرار داد. به مدّت حدود شش قرن پس از مباحثی که بوریدان مطرح کرده بود، کمتر سخنی در مورد منطق قیاسگرا[الف] گفته شد. تاریخمنطقدانان[ب] استدلال میکنند که پس از قرون وسطی، منطقدانان، بهویژه منطقدانان اوایل قرن بیستم، دانش اندکی نسبت به منابع اصلی داشتند و در نتیجه آگاهی کمی هم نسبت به غنا و پیچیدگی منطق قرون وسطایی داشتند، این وضعیت باعث شده بود که آنان به دلیل همین جهل، به کل این حوزهٔ معرفتی نگاهی تمسخرآمیز داشته باشند.[۸]
قیاس ارسطویی برای قرنها بر تفکر فلسفی غرب تسلط داشت. خود قیاس منطقی به معنای نتیجهگیریهایمعتبر از مفروضات (اصول موضوعه) است، نه لزوماً تأیید آن مفروضات. با این حال، با گذشت زمان مردم بر جنبهٔ منطقی تمرکز کردند و اهمیت تأیید مفروضات را فراموش کردند.
در قرن هفدهم،فرانسیس بیکن توضیح داد که تأیید تجربی اصول موضوعه باید به دقت انجام شود و نمیتوان صرفاً خود قیاس را به تنهایی بهترین روش برای نتیجهگیری دربارهٔ امور در جهان طبیعی دانست.[۹] بیکن رویکردی استقراییتر را برای مشاهدهٔ طبیعت پیشنهاد کرد که بر اساس آزمایش بود و به کشف و ایجاد اصول کلّیتر از طریق مشاهدهٔ امور جزئی میانجامید.[۹] با این حال، ارائهٔ یک روش کامل برای نتیجهگیری دربارهٔ امور طبیعی در حیطهٔ منطق یا قیاس نبوده و روش استقرایی در رسالهٔ بعدی ارسطو،آنالوطیقای دوم، پوشش داده شده است.
در قرن نوزدهم، تغییراتی در قیاس منطقی اعمال شد تا باگزارههای فصلی («الف یا ب») وشرطی («اگر الف آنگاه ب») سروکار داشته باشد.ایمانوئل کانت، در عبارت معروفی در کتابمنطق (۱۸۰۰) خود ادعا کرد که منطق تنها علم کاملشده است و منطق ارسطویی کم و بیش هر آنچه را که باید در مورد علم منطق دانست، در بر میگیرد. (این اثر، یعنی کتاب منطق کانت، لزوماً نمایانگر فلسفهٔ بالغشدهٔ کانت نیست که اغلب به عنوان نوآوری در خود منطق تلقی میشود.) نظر کانت در جهان غرب تا سال ۱۸۷۹، یعنی زمانی که گوتلوب فرگه کتابمفهومنگاشت (Begriffsschrift) خود را منتشر کرد، بیرقیب باقی ماند. فرگه در این اثر یک دستگاه صوری را ابداع کرد که روشی بود برای نمایش گزارههای حملی (و همچنین گزارههایی که در قیاس مورد بررسی قرار نگرفته بودند) با استفاده از سورها و متغیرها.
اثر فرگه منجر به توسعهٔ سریعحساب گزارهای ومنطق مرتبه اول شد که قیاس را در تحتالشعاع خود قرار داد؛ بنابراین، پس از ۲۰۰۰ سال، ناگهان قیاس از سوی بسیاری منسوخ تلقی شد. دستگاه منطقی ارسطویی در محافل آکادمیک مدرن عمدتاً در مواد مقدماتی و مطالعات تاریخی شرح داده میشود.
یک استثنای قابل توجه در مسئلهٔ کنار گذاشتن قیاس در دنیای مدرن، به کار بردن منطق ارسطویی توسط مقاماتمجمع آموزه ایمان ودادگاه عالی کلیسای کاتولیک رومی است که هنوز هم ایجاب میکند هر استدلالی که توسط وکلا تنظیم میشود، در قالب قیاسی ارائه شود.
مواد گوناگونی که در قیاس به کار میرود بر اساساستقرا عبارت است از:
۱- محسوسات ۲- تجربیات ۳- اوّلیات یا بدیهیات یا ضروریات ۴- متواترات ۵- قضایایی که حد وسط آنها با آنها است. ۶- حدسیات ۷- مقبولات ۸- وهمیات ۹- مشهورات ۱۰- مشبهات ۱۱- مظنونات ۱۲- مسلّمات ۱۳- مصادرات ۱۴- مخیلات[۱۰]
برخی از متفکران به رد یا انکار قیاس صوری ارسطویی پرداختهاند و اعتقاد دارند که قیاس هرگز چیزی را کشف و ابداع نکرده، بلکه حتی مانع فکر انسان نیز شده است. آنان اشکال مختلف قیاس و ضروب گوناگون آن را نوعی بازی پوچ و عبث میدانند که فایدهٔ خاصی در آن نیست. برای مثال،فرانسیس بیکن قیاس صوری ارسطویی را نوعیتردستی وشعبدهبازی میداند که هم میتواند حق را به اثبات رساند و هم باطل را.
جان استوارت میل نیز عقیده دارد که قیاس روشی عقیم است که هرگز به نتیجهٔ تازهای نمیرسد و ذهن در این نحوهٔ استدلال بر سر جای خود متوقف است و هیچ گامی به جلو برنمیدارد. پس قیاس چیزی جز تکرار مکرر نیست و روشی ناصواب و دوری فاسد و باطل است. او در این باره میگوید: «قاعدهٔ اصلی قیاس این است که نتیجه باید در کبری منطوی باشد. پس در این صورت چرا به خود زحمت دهیم و برای جستن چیزی که خود در مقدمات است، تلاش کنیم؛ مثلاً در همین استدلال متداول:
سقراط انسان است.
هر انسانی فانی است.
پس سقراط فانی است.
امر از دو حالت خارج نیست: یا من از ابتدا میدانم «سقراط فانی است.» که در این صورت دیگر احتیاجی به مقدمهچینی و استدلال ندارم یا اینکه من در آن شک دارم که در این حالت، من دیگر حق ندارم که بگویم «هر انسانی فانی است.» بنابراین، بیرون کشیدن جزئی از کلّی همواره چیزی جز دور فاسد نیست.»
هانری پوانکاره نیز همین مطلب را با بیانی دیگر چنین تعبیر کرده است: «قیاس از اینکه کمترین چیزی به مقدمات بیفزاید، عاجز است و به عبارت دیگر، قیاس نمیتواند هرگز اضافه بر آنچه در مقدمات دارد، چیزی در نتیجه به دست آورد. پس قیاس نمیتواند چیز تازه و جدیدی به ما بیاموزد و همانطور که از اصل هوهویه بر میآید، به آن نیز بازمیگردد، یعنی نتیجه همان است که در مقدمه آمده است.»[۱۱]
↑Lagerlund, Henrik (2 February 2004)."Medieval Theories of the Syllogism".The Stanford Encyclopedia of Philosophy. Edward N. Zalta. Retrieved17 February 2014.